دوتا اشک نقره ای رو صورت برفی تو
یه علامت سوال تو حس بی حرفی تو
دونه های زیر خاک از تو گل رو یاد میگرفتن
وقتی شعرام رو لبات قدرت فریاد میگرفتن
ضربان اخر قلب تو .تو گوشمه
بار سنگین غمت تا ابد رو دوشمه
حالامن موندم یه خونه بدونه کس
حلا من موندم یه قفس بی هم نفس
دونه های خیس ماه دستاتو پاک میکرد
وختی چشمات سینش رو برای غم ها چاک میکرد
حالا اون دستای گرم مونده زیر خاک سرد
گرم بازار چشمات از حراج اشک درد
قشنگ بود
بودن یا نبودن مسئله این است :
زندگی کنیم که زنده بمانیم
یا زنده ایم که زنگی کنیم